دیروز که یادداشت قبلی را گذاشتم اصلا تصور نمی کردم که امروز بتوانم این وبلاگ را بروز کنم. دوست عزیزمان شهربانو هم به جمع وبلاگ نویسان پیوست و آن چه که در زیر می خوانید اولین نوشته اوست. ورودش به این دنیای مجازی را خیر مقدم می گویم و امیدوارم که به این کار خیر ادامه بدهد. ا.س
بچه بودم که يکی از خاله هايم ديپلم دانشسرا دريافت کرد و معلم شد و با حقوق اولش برای مادربزگم چادرنماز هديه خريد .مادربزرگم را ميگوئيد قند توی دلش آب شد اما چون متعصب و مذهبی بود نمتوانست از آن استفاده کند.. بقیه
با پوزش از همه دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند و آن را بروز نشده می بینند باید به اطلاع برسانم که مدتهاست که از کسی نوشته ای، مقاله ای برای درج در این وبلاگ نمی رسد. منهم که یک سر دارم و هزار سودا و تازه، قرار هم بر این نبوده است که من در این وبلاگ قلم بزنم. گفتم این چند کلمه را بنویسم که حداقل دوستان نگویند که ای وای! اگر فلانی به ما خبر می داد ما آن قدر برایش مقاله و یادداشت وترجمه می فرستادیم که او نداند با آنها چه کند!
حداقل این که این خبر را با اندکی تاخیر البته، اعلام کرده ام.