(راهیان سپیده)


[=ایمیل=]

[=آرشیو=]


[=همراهان=]
آونگ خاطره های ما
خانوم حنا
شهرقصه
تریبون فمنیستی
سوسک نامه
ایزدبانو
نقطه ته خط
نیاک
شهرزاد
بانوی کوچک
بی بی باران
هرچه می خواهد دل تنگم
سنگ صبور
توکای باغ آینه
قصه و شعر
دریابان
سعیدحاتمی
مهتاب
بخوان به نام گل سرخ
ساحل افتاده
پویا
سرزمین آفتاب
بیلی و من
الهه مهر
میداف
صعودبرهنه
ایران من و شما
فرنگوپولیس
هم اتاقی
من درغربت
لالائی
بیانیه/فراخوان
زیرچتر چل تیکه
و...چه و چه و چه
شبنم فکر
سرزمین رویائی
1807
گل یاس سفید
هزارویک روزنه
ترنم
دوست جون
زن متولد ماکو


[=لوگو=]



   Wednesday, April 26, 2006  

شکنجه زنان با داس و چوب

   [ POSTED  @ 3:17 pm ]



   Thursday, April 20, 2006  

داستان بکارت
نوشته: شهربانو
وبلاگ زن متولد ماکو

)قصه ناتمام ، گلین بانو ) مرا به دوران کودکی برد . حدود دوازده ، سال داشتم . من و مهناز و دو دختر دائیم با هم دوست بودیم . دختر بچه ای به نام سنبل هم دوست دیگر ما بود . سنبل تقریبن هم سن و سال ما بود .
متن کامل

   [ POSTED  @ 11:25 pm ]


 

قصه ناتمام
از وبلاگ: گلین بانو
داستان واقعی:

درحالی که بغض گلویش را گرفته بود، می گفت:
حدود سالهای ۷۰زمانی که دوران راهنمایی اش را می گذروند با یکی از دوستاش که باهم صمیمی بودن تصمیم میگیرن داستانی مشترکی بنویسن. داستانی ساده و تخیلی که مقداری سایه عشق هم داشت ... تخیلشون در نوشتن خوب بود و داستان هم به خوبی پیش می رفت. به قول خودش جذاب ترین صحنه داستان ؛ قسمتی بود که در آن دختر نقش اول پسر مورد علاقه اش را پس از مدتها می بینه و اونو در آغوش می گیره . داستان تازه به نصفش رسیده بود که قضییه لو میره و دفتری که توش داستانشون رو نوشته بودن، گم میشه. یک روز بعد، ولی، این دفتر سر از دفتر مدرسه در آورد ....
دیگه از اون روز همه چی تغییر کرد : سر صف همه شاگردها رو مجبور کردن که این دو تا را هو کنن ... خانواده ها را به مدرسه فراخوندن و اونها هم اومدن مدرسه . کار داشت به اخراج می کشید . دفتر رو به یکی از خانواده ها دادن.... « گیتی» نویسنده اصلی این قصه ناتمام، موقعیکه بعد از ظهر برگشت به خونه با تحقیر و تنبیه بدنی مواجه شد ... می گفت مادرش دفتر رو که جلد بسیار کلفتی هم داشت توی سرش له کرد ... اون شب بدنش از شدت کتک کبود و بی حس شده بود...
خیلی کم سن بود و ساده و اصلا سزاوار این همه تحقیر نبود ! اونو ولگرد و لش و خیابونی می خوندن ... می گفت اون موقع معنی کلمات رو می فهمید اما مفهومش رو نه ! نمی دونست نوشتن چه ربطی به این تحقیرها داره ؟!! می گفت دیگه از اون روز به بعد دید خانوادش نسبت به اون برگشت . تلفنهاش بیشتر کنترل میشد . دیگه تو مدرسه حق نداشت از نزدیک دوستش رد بشه و تعهد داده بود که باهاش قهر کنه .چون در غیر اینصورت اخراج میشد ؟!! بهش گفتن باید هرروز ۲ رکعت نماز بخونه تا گناهش پاک شه! هیچ وقت نفهمید گناهش چی بود تا برای پاک کردنش، نماز بخونه! مشاور مدرسه هم اونو به یک دکتر روانشناس از جنس خودشون معرفی کرد.... می گفت اما از آنروز به بعد حس می کردم یک دختر گناهکارم و عجیب اینجا بود که از این حس لذت هم می بردم....
می گفت دیگه نتونستم تخیلم رو پیدا کنم ....انگار تخیلم مرده بود. دیگه نتونستم با آرامش مطلبی از خودم بنویسم....

   [ POSTED  @ 3:35 am ]



   Saturday, April 15, 2006  

حکایت صنم و صادق
نوشته: شهربانو: وبلاگ زن متولد ماکو

   [ POSTED  @ 3:24 pm ]



   Tuesday, April 11, 2006  

خشونت جنسی در پشت درهای بسته
نوشته: پریسا کاکائی

   [ POSTED  @ 2:57 am ]



   Sunday, April 09, 2006  

يکی بود يکی نبود
نوشته: شهربانو، زن متولد ماکو
یکی بود یکی نبود
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . من بودم و آقای شوهر بود و مادر کنترل از راه دورش بود . یکی دیگر هم بود ، او مادرم بود ، مادری که هم نبود و هم بود . نبود زیرا به جرم حاضرجوابیش ، جوابش کرده بودیم ، نبود زیرا تحمل آن همه رنج فرزندش را نداشت و فریاد برمی آورد که : خدانشناسها نمی خواهید طلاقش بدهید ( اؤلمه ک اگر اؤلمه کدیر ، بو نه جان وئرمه کدیر ) مرگ یک بار و شیون هم یک بار . بفرستید خانه ام چرا می کشیدش ؟ نبود زیرا وجودش در خانه ای که نداشتم ممنوع بود . و اما بود زیرا که هر روز اول صبح سر کوچه به انتظارم کشیک می کشید و وقتی مرا می دید لبخندی به رضایت بر لبانش می نشست که خدا را شکر فرزندش هنوززنده است . بود زیرا هر شب برادر کوچکم را دم در خانه مان می فرستاد که ببیند سروصدائی از خانه نمی آید و وقتی می شنید که چراغها خاموش است و همه اهل خانه خوابیده اند او نیز با خیال راحت می خوابید که خدا را شکر دخترش هنوززیر مشت لگد نمرده و زنده است . بود زیرا شبها دیروقت که می شد زنگ در خانه و تلفن زهره چاکش می کرد و فشار خونش بالا می رفت و از ته دل ناله می کرد که : خدای من دختر را کشتند وگر نه این وقت شب این کیست که زنگ می زند ؟
روزی از همان روزهای تیره خدا میهمان مادرشوهر بودیم . بوی قورمه سبزی همه جا پیچیده بود . سفره چیده شد و همه سر سفره رفتیم . هنوز قاشق اول را به دهانم نبرده بودم که مادر شوهر جان یک قاشق پر خورش را روی برنجم ریخت و گفت : قربان چشمانت بروم تو خسته ای چرا کم کشیدی ؟ گفتم کافیست به اندازه ای که سیر شوم کشیده ام . اما او خورش را توی بشقابم ریخته بود . اگر چه بوی خوب قورمه سبزی آدم را مست می کرد اما من مزه اش را نپسندیدم . گوئی سبزیهایش را خوب نشسته بودند و ریگ زیر دندانم آزارم میداد . حرفی نزدم زیرا که همه با اشتها میخوردند . هیچ کس اعتنائی به موضوع نداشت . فکر کردم مثل لباس تازه پادشاه همه میدانند و صدایشان در نمی آید به ناچار من نیز صدایم را درنیاوردم اما غذا را که در دهانم می گذاشتم سعی می کردم نجویده قورتش بدهم . تا تمام شدن غذای بشقابم چه آزاری کشیدم . شب هنگام خواب باز هم محبت خانم گل کرد و قربان صدقه ام رفت و اصرار کرد که دوش بگیرم و حمام را به خاطر من گرم کرده است . بعد از دوش هم یک لیوان شربت آلبالو برایم آورد مزه اش طوری دیگر بود مثل این که در ظرف حلبی زنگ زده نگهداری شده است و یا خیلی کهنه و مانده است . نمیتوانم درست شرح دهم که چه مزه ای داشت . خواستم صبر کنم و یواشکی دورش بریزم اما او رضایت دهنده نبود و سر صحبت از این در و آن در باز کرد و من مجبور شدم آرام آرام شربت را بنوشم . هنگام بازگشتمان به من سرمه هدیه داد که سفارشی است و از مکه آورده اند .
دو سه روزی از این ماجرا گذشت . ساعت یازده بود داشتیم برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم . یکی از دوستان که عروس آن خانواده بود پس از سلام و احوالپرسی شروع به قاه قاه خندیدن کرد و پرسید : خوشمزه بود ؟ خوردی و نوشیدی ؟ گفتم : چی خوشمزه بود ؟ گفت : قورمه سبزی و شربت . گفتم : زنگ زدی که این سوال را بپرسی ؟ می بخشی دیرم شده . حرفم را قطع کرد و باز با خنده گفت : زیادمزاحم نمی شوم فقط میخواهم بدانم چه مزه ای داشت . گفتم : ترو خدا سربه سرم نگذار دیرم شده . میشه عصر بهت زنگ بزنم ؟ گفت : نه نمیشه من تا عصر نمیتونم صبر کنم . توی شربت یه ذره خون گرگ بود که بعد از خوردن شوهرت ترو به چشم حیوان وحشی ببینه و ازت بدش بیاد ، توی قورمه سبزی هم خاک مرده بودکه بعد از خوردن در نظر شوهر مثل مرده به شکل یوست و استخوان دیده شوی و ازت بدش بیاد ، تو چطور متوجه نشدی دختر ؟ من که بیشتر نگران دیر کردنم بودم گفتم دیرم شده بعد صحبت می کنیم . گفت : حرفی نمانده فقط خواستم حواست را جمع کنی سرمه هم جادو جنبل شده به چشمت نکش بیانداز توی توالت تا اثر جادو باطل شود . دیگر زیاد مزاحمت نمیشم نمیخوام ناراحتت کنم برو سر کارت . خداحافظی کرده با عجله از خانه بیرون رفتیم . وقتی به مدرسه رسیدم دستهایم به شدت می لرزید . یکی از همکاران با دیدنم فوری پرسید : باز چه بلائی سرت آورده اند ؟ بغض گلویم را گرفت و گفتم : گرگ خورده ام ، خاک مرده خورده ام ، سرمه ام جادو شده . مگر این زن خدا ندارد ؟ گفت : می بینی که ندارد . و پرسید سرمه کو ؟ گفتم هنوز توی کیفم است بازش نکرده ام . کیفم را باز کرد سرمه را درآورد و توی توالت انداخت و پرسید : حالا خیالت راحت شد ؟ خیالم راحت نشده بود کنترل اعصابم را به کلی از دست داده بودم . گفت : مگر بچه ای دختر ؟ مگر خرافاتی هستی که این حرفها از کوره به درت کنه ؟ گفتم : من نه بچه ام نه خرافاتی اما فکرش را بکن یکی به قبرستان رفته قبرکهنه ای را کنده خاک کثیفی را از میان استخوانهای پوسیده برداشته و در غذای من ریخته ، خون حیوان مردار است و او خون حیوان کثیفی مثل گرگ را به خورد من داده است . چشم یکی از اعضای حساس بدن است خدا می داند داخل سرمه چه ریخته بود خوب شد که به چشمم نکشیدم . فکر میکنم تمام اعضای بدنم مردار است . اگر به پسرش بگویم خون راه می افتد که به مادر شریف من تهمت می زنی . گفت اگر نگرانی برویم آزمایش خون . اما دو سه روز از این ماجرا گذشته نگران نباش . یقینا هیچ نشده است . ببین بچه ها نگرانت هستند برو کلاست و با آنها سرگرم شو حتما ما هم خدائی داریم . سر کلاس که رفتم بچه ها رنگ و روی پریده ام را دیدند و پرسیدند : خانم معلم چی شده ؟ گفتم : مهم نیست بچه ها فشار خونم پایین آمده بود . نگران نباشید . یکی میگقت : خانم معلم بدنتون ضعیف شده مامانمون لقمه خرما برامون گرفته میخواهید بدم بخورید حالتون جا میاد ، دیگری میگفت : خانم معلم ما تو کیفمون سیب داریم میخواهید یه تیکه به شما بدهیم ؟ و سومی می گفت : خانم معلم بریم از دفتر براتون آسپرین بیاریم ؟ و دیگری ......
دلم میخواست این دخترکان کوچولوی مهربانم را در آغوش بگیرم و سرم را روی شانه های کوچولویشان بگذارم و های های بگریم و بگویم من سوختم و مادرو خواهرم را نیز به درد خود سوزاندم . من نتوانستم راه خوشبختی را بیابم ای کاش شما بتوانید .

   [ POSTED  @ 5:19 pm ]


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com